تابوت
اسیر وحشت تابوت
نخواهم شد
من این را نیک می دانم
گر چه نمرده ام هنو ز
ولی با که باید گفت این
که من خواب ، می بینم
که باور می کند از من
که من در خواب خویش ،
آینده را خوب می بینم
به سان چهره ام در آب
کسی باور نخواهد کرد
ولی من باز می گویم :
دیشب بود آری
خواب مرگ خویش می دیدم
دیدم : جوانی مردنی بودم
و مردم
بدون غسل و شستن
تابوتم را مردم سوی گور می بردند
گورم نه در گورستان
دور از آن ،
ته کوه پوشیده از برف
از پیش ترآماده بود
نمی دانم بهاران بود یا زمستان
یا زمستان در بهاران
ولی آن کوه، سوی گور من
سراسر برف سفیدی بود
هوا هم گرم
برفها را گو ، هیچ آب نمی شد
مردمان نیز، عرق می ریختند
تابوتم را با ساز و با آواز
از میان دره ها و دشتها
سوی گورم ته ان کوه می بردند
و من از سوراخ تابوت خویش
می دیدم
عرقهاشان که می ریخت
از جایشان گل می رست
گلهای سیاه و زردی بود
که زود هم می پژمرد .
و من هرگز ندانستم
چرا در تابوت
بغیر از من زنی هم بود
زنی مرده و خوش سیما
زنی در پوشش دیبا
ومن هم پوششم برگ خزانی بود
گاه می شد
مردمان، خسته از وزن تابوتم
زمینش می گذاشتند
آنگاه من از سوراخ تابوت خویش
میدیدم
زمین پربود ز مارهای سمی گوشت خواری
که از سوراخ تابوت
چشمم را گاه می گزیدند
و من
رنجوراز نیش مارها
سوی زن می غلتیدم
وچشم راستم را گو
رفته رفته کور می شد .
***
نمی دانم چه شد دیگر
ولی ناگه
رسیدیم به ایستگاه آخر
و من از سوراخ تابوت خویش
دیدم
سایه ای خم شد
در تابوت من را باز کرد
من از شدت نوری که می تابید
از خواب جستم
و چون گویند: خواب عکس است
آنموقع فهمیدم
که مردن نیز آسان است
به گاه مرگ امیر و سرور خویش خواهم بود
و هرگز
اسیر شهوت تابوت نخواهم شد
نخواهم شد
من این را نیک می دانم
گر چه نمرده ام هنو ز
ولی با که باید گفت این
که من خواب ، می بینم
که باور می کند از من
که من در خواب خویش ،
آینده را خوب می بینم
به سان چهره ام در آب
کسی باور نخواهد کرد
ولی من باز می گویم :
دیشب بود آری
خواب مرگ خویش می دیدم
دیدم : جوانی مردنی بودم
و مردم
بدون غسل و شستن
تابوتم را مردم سوی گور می بردند
گورم نه در گورستان
دور از آن ،
ته کوه پوشیده از برف
از پیش ترآماده بود
نمی دانم بهاران بود یا زمستان
یا زمستان در بهاران
ولی آن کوه، سوی گور من
سراسر برف سفیدی بود
هوا هم گرم
برفها را گو ، هیچ آب نمی شد
مردمان نیز، عرق می ریختند
تابوتم را با ساز و با آواز
از میان دره ها و دشتها
سوی گورم ته ان کوه می بردند
و من از سوراخ تابوت خویش
می دیدم
عرقهاشان که می ریخت
از جایشان گل می رست
گلهای سیاه و زردی بود
که زود هم می پژمرد .
و من هرگز ندانستم
چرا در تابوت
بغیر از من زنی هم بود
زنی مرده و خوش سیما
زنی در پوشش دیبا
ومن هم پوششم برگ خزانی بود
گاه می شد
مردمان، خسته از وزن تابوتم
زمینش می گذاشتند
آنگاه من از سوراخ تابوت خویش
میدیدم
زمین پربود ز مارهای سمی گوشت خواری
که از سوراخ تابوت
چشمم را گاه می گزیدند
و من
رنجوراز نیش مارها
سوی زن می غلتیدم
وچشم راستم را گو
رفته رفته کور می شد .
***
نمی دانم چه شد دیگر
ولی ناگه
رسیدیم به ایستگاه آخر
و من از سوراخ تابوت خویش
دیدم
سایه ای خم شد
در تابوت من را باز کرد
من از شدت نوری که می تابید
از خواب جستم
و چون گویند: خواب عکس است
آنموقع فهمیدم
که مردن نیز آسان است
به گاه مرگ امیر و سرور خویش خواهم بود
و هرگز
اسیر شهوت تابوت نخواهم شد
+ نوشته شده در ساعت   توسط محمد
|
